السيد الطباطبائي ( مترجم : گرامى )

249

آغاز فلسفه ( ترجمه بداية الحكمه ) ( فارسى )

خاصى شده كه با توجه به آن زمان محمول براى موضوع ضرورت مىيابد . مثل آن‌كه گفته شود : « كرهء زمين وقتى كه نور آفتاب بر آن بتابد بالضروره روشن است » . اين ضرورت را « ضرورت وقتيه » مىنامند . امكان اخص بيانگر آن است كه محمول نه براى ذات موضوع ضرورت دارد ، و نه آن‌كه موضوع مقيد به وصف و يا وقتى شده است كه به لحاظ آن وصف و يا وقت ، محمول برايش ضرورى باشد . مانند قضيهء « انسان ممكن است نويسنده باشد » . بنابراين ، امكان اخص هم ضرورت ذاتيه را نفى مىكند و هم ضرورت وصفيه و وقتيه را . از اين‌جا دانسته مىشود كه هرگاه امكان اخص صادق باشد ، امكان خاص نيز صادق است ، اما چنين نيست كه هرگاه امكان خاص صادق باشد ، امكان اخص نيز صدق كند ، زيرا كه سلب ضرورت ذاتى مستلزم سلب ضرورت وقتى و وصفى نيست . بنابراين ، امكان اخص ، اخص از امكان خاص مىباشد ، و به همين دليل ، اين نام را بر آن نهاده‌اند . امكان استعدادى با ملاحظهء اشياء موجود در عالم طبيعت دانسته مىشود كه هريك از اين اشياء به گونه‌اى هستند كه قابليت و آمادگى تبديل به اشياء ديگر در آنها وجود دارد ، و در غير اين صورت جهان طبيعت فاقد هرگونه تغيير و تحولى مىبود . اما نكته‌اى كه بايد بدان توجه داشت اين‌كه ارتباط مذكور ميان هر شيئى با هر شيئى برقرار نيست ، يعنى چنان نيست كه هر بذرى فرضا قابليت آن را داشته باشد كه هر گياهى را بروياند ، بلكه از دانهء گندم ، تنها بوتهء گندم و از دانهء جو ، فقط بوتهء جو مىرويد . حاصل آن‌كه هر شيئى در عالم طبيعت داراى خصوصيتى است كه به واسطهء آن خصوصيت مىتواند تبديل به شىء يا اشياء خاصى شود ؛ مثلا نطفهء انسان داراى خصوصيتى است كه به واسطهء آن خصوصيت مىتواند تبديل به انسان شود . اين خصوصيت از يك طرف به نطفه مربوط است و از طرف ديگر به انسان . حال اگر آن خصوصيت را به نطفه نسبت دهيم ، يعنى آن را وصف براى نطفه قرار دهيم ، « استعداد » ناميده مىشود و مىگوييم : « نطفه استعداد انسان شدن دارد » . اما اگر همين خصوصيت را به انسان نسبت دهيم ، يعنى آن را وصف براى انسان در نظر بگيريم ، « امكان استعدادى » ناميده مىشود و مىگوييم : « انسان امكان دارد در نطفه به وجود آيد » . بنابراين ، امكان استعدادى ذاتا همان استعداد است و مغايرتش با آن اعتبارى